كافه شب
قاب عكس را بر عكس گذاشته بود؛طبقه بالاي كمد ديواري اتاق خواب؛قاب را كه برگرداندم مردي بود كه دستش را گذاشته بود روي شانه زن و همين طور به دوربين خيره شده بود.زن دستش را روي دست مرد گذاشته بود و مي خنديد؛عكس را جايي شبيه سفره خانه گرفته بودند ولي هيچ معلوم نبود چه وقتي از ماه و سال است؛ساعت مچي روي دست زن روي عدد11 مانده بود؛11 شب يك روزي از اين سه؛چهار سال پيش.مرد پايش را روي پايش انداخته بود وآستين پيراهنش را چند بار تا زده بود شايد وقتي كه هنوز دعوايي بين شان نبوده؛شايد اول بگو مگو هاي شان بوده؛انگار مسافر بودند حتما بايد خيلي خوش گذشته باشد كه يك عكس از آن شب يا از آن سفر را قاب كردند و گذاشتند جايي شبيه كنار تخت خواب؛مردها كه معمولا اين كار را نمي كنند.پس شايد به زن خيلي خوش گذشته.كلي خاطره دارد از آن شب؛از آن زندگي.صاحب خانه گقته بود سه سالي نشسته اند و حالا هم براي اين بلند شدند كه از هم جدا شده اند؛گفت تمديد كرده بودند؛امسال را هم خوب... اين اما از آنهايي نيست كه بشنوي و تمام.وقتي خانه را تمديد مي كردند حتما بينشان دعوا بوده ولي شايد فكر نمي كردند كارشان به جدايي برسد.اين چيزها كه يك شبه اتفاق نمي افتد.هر چه بود؛هيچ اثري از مرد در خانه نبود؛به جر همان قاب عكس.دختر اما انگار هنوز ميخواست باشد؛حلقه اش هنوز دستش بود.كيسه مشكي بزرگ را از اين سر خانه به آن طرف مي كشاند و ته مانده اثاثش را تند تند توي كيسه مي ريخت؛بعد از سه؛چهار سال زندگي نمي شود چيزها را ازهم تفكيك كرد.نمي شود مبل را ببري در حاليكه يادت هست يه نفر كنارت تشسته بوده؛نمي شود بلوزي را كه با هم خريديد بپوشي؛ به همان سفره خانه بروي؛توي همان ليوان ها آب بخوري.همان عطر را به خودت بزني؛ دست هايت را با همان رايحه صابون بشوري و اصلا خيالت هم نباشد كه همه اينها تو را به كسي پيوند مي دهد.سه سال وقت زيادي است تا همه اينها توي مخ ات برود؛ اين قدركه تا آخر عمرت از يك عطري؛از يك جاهايي؛از يك ساعت هايي براي هميشه فرار كني. پ.ن:ممنون ه.ج برای راهنمایی... گوش ميشنود و دلم را به بازي ميگيرد!هر چه ميكوشم بي فايده است.چند وقتي است دل سركش شده است؛گوش ميدهي؟!براي60 ثانيه براي من باش!براي دل من... ميداني كه چقدر دلتنگم!دلتنگم و بي طاقت... قرارمان اين نبود؛دلتنگيم اين همه زمان ببرد!حالا 3 فصل از دوريمان ميگذرد!نگفتم خداحافظ كه زودتر از هميشه سلام كنم؛ولي حالا بيشتر از هر زماني مرا از ياد برده اي!ميداني كه من فراموشكارم!نذار فراموش كنم!فراموشت كنم ديگر چه فايده كه زنده بمانم!مي شنوي با خودت هستم كه وصالت تمام غصه ها را آب ميكند در چشمان منتظرم. شنيدي دلتنگم...چشمانم بي طاقت است براي ديدن گنبد طلايت...دستانم دلتنگ است براي حلقه بر دور پنجره اي كه دل فولادي را آب ميكند! من دلتنگم براي پابوس شدن آقايم اما رضا... پ.ن:دور مران از درو راهم بده.... ديروزم گم شد ميان هياهوي حالم... فردا را چه كنم؟؟ بدون ديروز و حال... آب ولرمي كه روي سرش ريخت خستگي يه روز پرمشغله رو از تنش بيرون آورد؛همه خستگي ها؛شلوغي ها دونه به دونه از ذهنش شسته مي شد...حالا حسابي حال خوبي داشت. موهاي بلندشو با حوله بالاي سرش جمع كرد؛از بيرون صداي پچ پچ مي شنيد!!سرشو نزديك در برد؛اما ياد حرف مامان بزرگ افتاد لبخندي روي لبش نشست؛از در فاصله گرفت اما شنيدن اسمش ميخكوبش کرد... بيشتر خودشو به در چسبوند...تا كي ميخواد ادامه بده؟اين طوري كه نميشه!از در فاصله گرقت حالا فهميد موضوع صحبت از چي بوذ...آروم آروم قدم برداشت روي صندلي نشست... نميدونست كارش درست هست يا نه!!دستاش ميلرزيد... مي خواست بره بيرون و همه چيو بگه...اما چيرو بايد ميگفت؟!!خودشم نميدونست بايد چي بگه؟؟نگاهش روي كيف طوسي اش كه گوشه ي اطاق افتاده بود قفل شد؛روي زانوهاش نشست زيپ كيفشو باز كرد...هجوم خاطرات بغض اين مدتشو شكوند!شكلات قهوه اي رنگي رو در آورد...قلبش به شدت ميزد...هنوز هم دوستش داشت... او اهل خيانت نبود... پ.ن:آيا در اين دنيا كسي هست بفهمد كه در اين لحظه چه ميكشم؟چه حالي دارم چه قدر زنده نبودن خوب است ...خوب نمیدونم چه سالی بود؟یادم نیست چند سالم بود؟فقط میدونم اونقدر بزرگ شده بودم که مامان اجازه داد تنها با،بابا برم بیرون کلی ذوق و شوق داشتم!رفتیم سر یه ساختمان نیمه کاره،که پر بود از آجر و سیمان...همه مشغول کار بودن،رفتیم تا طبقه سوم!بین همه آدمهای اونجا نگاهم به یه مرد پیر افتاد که مشغول چیدن دیوار بود!!توی دنیای کوچیکم برام سوال بود آجرا رو چه طوری می چینن که کج و ماوج نمیشه!؟که نوری ازش نمیاد داخل؟!اون روز بود که بند کشی رو یاد گرفتم...آجر رو آجر گذاشتن و سیمان ریختن و دیوار چیدن و یاد گرفتم...
از همون روز بود که یاد گرفتم چه جوری دیوار بچینم که نه کج بشه که یه روزی بریزه،نه بین آجراش فاصله باشه که نور بیاد داخل...اون مرد پیر دیوار می چید که یه روزی بشه خونه..اما من دیوار می چینم که از آدما فاصله بگیرم...یه دیوار صاف که هیچ وقت نریزه...حالا حسابی بزرگ شدم...حالا حسابی دیوارایی که می چینم صاف و یکدست شده...حالا من هستم و یه عالمه دیوار...
پ.ن:گاهی دلم از هر چه آدم هست میگیرد..گاهی دلم دو کلمه حرف مهربانانه می خواهد..نه به شکل دوستت دارم یا نه به شکل بی تو میمیرم..ساده شاید...
مثل دلتنگ نباش...فردا روز دیگری است.
| Design By : Night Melody |

